آرشیو مطالب
شبای فاطمیه حکایت دلای خسته است
زخم دل هجران زدگان را تو شفایی
صلی الله علی الباکین علی الحسین
خونمون پر از ماتمه
زمین ز سیل سرشکم به آه افتاده
فرمانده لشکر من
نمی شد باورم جفایی این چنین
الا مادر به قربون جمالت
خدایا دل من داره میره کنار علقمه
روضه
گاهی برای همرهی ات یار می شویم
انا العباس واویلا
سحرا که بوی یاسو برای من نسیم میاره
عشق تو را بدونش غریبانه میبرند
فاطمیه دلا پریشونه
رنگ پاییز به دیوار بهاری افتاد
دنیای من آقای من
میمیره امید دلامون
